النا کوچولوی مامان وباباالنا کوچولوی مامان وبابا، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

ژیگولیا مثل من و مامان و بابا

روزها میگذرند.....

روزهایم به سرعت باد میگذرند میدوند ومیدوزند مرا به فردا جالبش اینجاست که خودم هم استقبال میکنم از این دویدن از این سرعت سر گیجه آور از این جهش به  فردا وگاهی استپ میدهم به خودم که کجا؟ در فردا چه پنهان است که اینگونه بی تابی ؟بمان ولذت ببر از این معصومیت 2نگاه شفاف ولبریز از عشق  که به تو خیره میشوند واز 2دست پاک که تورا در آغوش میگیرند واز چهره ای آسمانی که تورا به عرش می برد واز لحظه لحظه هایش سیراب شو ومن سیراب میشوم از چشمه جوشان عشق تو .... النایم شاید برای دنیا یکی باشی اما برای من یه دنیایی .......دنیای شیرین ورنگین دنیای زیبا که با تولد شیرینت به اون شور ونشاط بخشیدی  عروسک مامان دوست داشتن تو گل همیشه ...
27 دی 1391

بدون عنوان

النا جونم یه دندون دیگه هم در اورده هوراااااااااااااااااا ولی خیلی اذیت شد وقتی دندون در میاره شبا خیلی بد خواب میشه همش تو خواب تکون میخوره ایشاله  زودتر راحت بشی از درد دندون  چند روزه که اصلا اشتها برای غذا هم نداره به زور با هزارتا جنگولک بازی غذا میخوره  یه چیزیایی هم میگه ماما عمه یه همچین چیزایی میگه خلاصه که خیلی دوست داشتنی شده   جمعه هم که 28 صفر بود نذر شعله زرد داشتم واسه النا خانم پختم عمه مهناز وعمه منیر اومدن کمک کردن  ناهار هم همه بودن روز خوبی بود النا هم که دختر خانومی شده وبا کاراش دل همه رو میبره      ...
24 دی 1391

اولین مسافرت

سلام مامانی ببخشید که خیلی دیر شد بیام وبلاگتو اپدیت کنم بخدا اصلا وقت نمیکنم ولی امروز با خودم گفتم هرجوری باشه واست مینویسم تا خاطرات بچگیت رو همیشه حفظ کنم  وقتی تو شکمم بودی برات گوسفند نذر کردیم که سلامت به دنیا بیای هر سال بریم امام رضا هم زیارت هم نذرمون رو ادا کنیم امسال هم قسمت شد همه باهم دسته جمعی رفتیم خیلی خوش گذشت شما هم دختر خیلی خوبی بودی با قطار رفتیم با هواپیما برگشتیم عمه منیر هم شما رو برد حرم زیارت بعد هم اومدیم تو حیاط ازت یه عکس یادگاری گرفتم  ...
17 دی 1391

بدون عنوان

سلام عزیزم امروز ١٦دی ماهه والنای من ٨ماهو نیمشه بعذ از یه مدتی اومدم وبلاگت رو آپدیت کنم خوابیده بودی منم فرصت رو غنیمت شمردم داشتم مینوشتم که یهویی چشاتو باز کردی تا دیدی لب تاب روشنه یه ذوقی کردی بلند شدی اومدی سمتش دیگه سینه خیز هم که میری هر چی میکشیدمت عقب میرفتی جلو من که حریفت نشدم اخر سر هم هر چی نوشتم خراب کردی اینجا هم نگاه میکنی ببینی کامل خراب شده یا بازم کار میکنه ؟ چیکار کنم ١٠٠دفعه هم خراب کنی دوباره واست مینویسم تا همه خاطرات بچگیت حفظ بشه چند وقت پیش رفته بودیم خونه نسرین دختر خالم بگذریم از آتیشایی که اونجا سوزوندی ونذاشتی منو وبابایی شام بخوریم آخه اون موقع وقت خوابت بود اونا تازه شام اورد...
17 دی 1391

یلدای امسال با النا

امسال اولین شب یلدایی بود که النا در کنارمونه النا خانم الان ٧ماهشه ناناز مامان دیگه بزرگ شده شب یلدا مصادف بود با تولد ابوالفضل پسر عمه مهناز بخاطر همین تصمیم گرفتیم هر کی یه غذایی درست کنه بریم خونه عمه مهناز چون جمعیت زیاد بود وعمه تنهایی خسته میشد اتفاقا اینجوری خیلی بهتر شد غذاها متنوع بود خیلی هم خوشمزه بودند یه عالمه خوردیم بعدم که آجیل ومیوه وبازی خلاصه خیلی خوش گشت   نوید -النا-مائده  عزیزم یلدات مبارک ...
17 دی 1391

بدون عنوان

النای ناز نازی من خیلی شیطون شده جدیدا دوست داره از همه چی سر در بیاره چون نمیذاره از بغلش  بلند بشم برم به کارام برسم چند روز پیش گذاشتمش تو روروئک اوردمش تو آشپزخونه پیش خودم ماشین  لباسشویی هم روشن بود دیدم بعد از چند دقیقه صدایی ازش نمیاد نگاه کردمش دیدم رفته بغل ماشین  لباسشویی داره اون تو رو نگاه میکنه منم فرصت رو غنیمت شمردم چند تا عکس یادگاری گرفتم      بزار ببینم چی تو اینه ؟ آهان فهمیدم    اینم چندتا عکس دیگه  مامانم کجاست ؟بدون اجازه من دوباره رفتی آشپزخونه  مامانی چقدر از من عکس میگیری بیا باهام بازی کن  وای فکر کنم جیش کردم مامان !...
17 دی 1391

اولین مروارید

عزیزم نمیدونی چقدر خوشحالم رفته بودیم خونه دختر خالم نسرین که بهت یه خیار داده بودیم بازی کنی وقتی خیارو ازت گرفتم دیدم چندجاش پوستش کنده شده بابایی گفت چه جوری کنده ؟بازم نفهمیدیم که عشقم دندون در اورده فرداش خونه عزیزینا عمه منیر که همیشه چک میکرد دندونای تورو فهمید به ما گفت خیلی خوشحال بودم تازه فهمیدم النای من راستی راستی بزرگ شده ولی تورو خدا زود بزرگ نشو این روزاتو خیلی دوست دارم شیرین کاریاتو بازیگوشیاتو عاشق همشونم النای ناز نازی روز ٢٤آذر ٩١ اولین مروارید سفید خوشگلش در اومد هوراااااااااااااااااااااااا   ...
9 دی 1391

بدون عنوان

النا خانم این روزا خیلی شیطون وبازیگوش شده خیلی به من وابسته شده نمیتونم به کارام برسم همش باید پیش خانم بشینم برنامه دکتر کپی رو خیلی دوست داره براش ضبط کردم روزی صدبار میبینه خودم دیگه حالم از دکتر کپی بهم میخوره تایواشکی تنهاش میذارم میرم اشپزخونه صدای جیغش در میاد منم بدو بدو میام پیشش خلاصه که کار این روزای من شده فقط در خدمت النا خانم بودن وبازی کردن ولی هرچی هم سخت باشه بازم این روزا رو دوست دارم چون تو رو دوست دارم عمه منیر واست یه تاپ شورتی خریده برات وصل کرد خیلی دوستش داری وقتی روش میشینی همش خودتو دولا میکنی به سمت پایین اینم از تاپ سواری النا ناز نازی ...
9 دی 1391

الناواولین محرم

امسال اولین محرم زندگی النا بود النا جونم دقیقا 6 ماهش شده واسش پارسال قبل از اینکه به دنیا بیاد    لباس سقایی خریدم ولی خیلی واسش کوچیکه به خاطر همین عمه منیر واسش یه لباس جدید خرید خیلی دوست داشتم میبردمت همایش شیرخوارگان ولی از اونجایی که النا اصلا حوصله شلوغی رو نداره ترسیدم خسته بشه واذیت بشه روز تاسوعا طبق روال هر سال رفتیم خونه عمه مهناز که نذر آش رشته داره النا هم سقا شده بود الهی قربونت برم که لباس سقایی خیلی بهت میاد عاشورا هم با بابا مرتضی رفتی دسته های عزاداری رو دیدی بعد هم که گشنت شده بود اومدی خونه غذا نوش جان کردی وبعد هم یه خواب خوش الهی همیشه سلامت باشی دخترم      النا ودخ...
9 دی 1391
1